محمد بن حسين رازي

59

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

السلام كه مىگفت : پدرم و جدم عبد المطلب و هاشم و عبد مناف هرگز بت نپرستيدند . گفتند : پس چه مىپرستيدند ؟ گفت : نماز به كعبه مىكردند بر دين ابراهيم عليه السلام و ملت او بودند . سعد « 1 » بن ابى صالح گويد : ابن عباس گفت : از پدر شنيدم كه گفت : چون عبد اللّه به وجود آمد نورى در پيشانى وى مىديدم همچو نور شمس . گفتم : اين كودك را حالى عجب خواهد بود . گفت : شبى به خواب ديدم كه مرغى اسپيد از بينى عبد اللّه بيرون آمد ، بپريد به مشرق و مغرب رسيد . پس بازآمد و بر بام كعبه بيفتاد ، قريش سجدهء او كردند ، پس نورى ديدم كه ميان آسمان و زمين دراز شد تا به مشرق و مغرب رسيد . چون بيدار شدم پيش كاهنهء بنى مخزوم رفتم و حال با وى بگفتم . گفت اگر خواب تو راست است اى عباس ، كسى از پشت وى بيرون آيد كه از مشرق تا به مغرب تبع وى شوند . عباس گفت در انديشهء عبد اللّه بودم تا آمنه را زن كرد و نيكوترين زنان عالم بود و محمد به وجود آمد ، و عبد اللّه وفات يافت . پيش محمد آمدم ، نور در روى وى ديدم و بوى مشك از او به من رسيد ، مىرفتم كه گويا پاره‌اى مسك با من بود . حكايت سيف « 2 » ذى يزن و او از عالمان و دانايان بود به حال رسول صلى اللّه و عليه و آله ، و عبد - المطلب رضى اللّه عنه را بدان بشارت داد ، چون عبد المطلب پيش وى رفت . ابو صالح روايت كند از ابن عباس كه گفت بعد از دو سال از مولد رسول صلى اللّه عليه و آله سيف بن ذى يزن ملك حبشه بستد ، اشراف عرب و شعراء به تهنيت وى مىرفتند . قريش برسيدند و عبد المطلب و امية بن عبد شمس و عبد اللّه بن جزعان و اسد بن خويلد بن عبد العزى و وهب بن عبد مناف با قومى از بزرگان قريش . چون برسيدند او بر بالاى قصر عمدان نشسته بود . حاجب دستورى خواست . چون در پيش وى رفتند عبد المطلب نزديك وى بنشست . دستورى

--> ( 1 ) - مرعشى : سد بن ( 2 ) - گلپايگانى : سيف بن